نامم آیسان و زادگاهم تبریز است. داستان زندگی من از این قرار بود که بعد از قبولی در دانشگاه آزاد راهی تهران و ساکن اتاقی دانشجویی در این شهر شدم. در طی سفرهای اول بین تبریز و تهران با محمد آشنا شدم که در تهران در کار تجارت فرش بود و به اقتضای شغلش مرتب به شهر ما رفت و آمد میکرد. خیلی زود و از آنجا که من اهل برنامه های دوست دختر و دوست پسری نبودم، و محمد هم بقول خودش از خانواده ای مذهبی بود کار به خواسنگاری و ازدواج کشید. ماههای اول ازدواج، سرشار از خوشبختی و خاطره بزودی طی شد و در آستانه ماه چهارم دوران پریشانی شروع شد! ظفر، مرد ترکی که خریدار و صادرکننده فرش به ترکیه بود مبلغ زیادی از شوهرم طلبکار بود که به دلیل نوسان بازار و یا اشتباهکاری های محمد بالاتر از توان پرداخت او بود. مرد ترک هر روز بیشتر به او فشار می آورد و تهدید به زندان انداختنش میکرد و از دست محمد هم کاری برنمی امد. روزگار آنقدر بر ما تنگ شده بود که محمد میگفت خودش را میکشد و من هم می گفتم اگر تو خودت را بکشی من هم خودم را میکشم و این تهدید شاید یکی از اصلیترین دلایل بازدارنده او از خودکشی بود.
بعد از چند هفته پر اضطزاب سرانجام و در غروبی که محمد به سفر یک روزه رفته بود تلفن زنگ زد و من با برداشتن گوشی صدای ظفر را شناختم. با اضطراب به او گفتم محمد تهران نیست و او در کمال تعجب من گفت که میداند. ظفر گفت که به شوهر من به دلیل اطمینان از اینکه مرد درستکاری است و اهل حقه بازی نیست علاقه دارد و بخاطر همین در به زندان انداختنش بابت بدهی دست نگهداشته. من ضمن تشکر از او خواستم حالا که چنین است کمی بیشتر به محمد فرصت دهد تا شاید راه حلی پیداشود. ظفر با لحنی پدرانه حرفم را تصحیح کرد و بهم توصیه کرد هیچوقت در زندگی مشکلات شوهرم را از خودم جدا نکنم و حرف از مشکل او و راه حل او نزنم. بمن گفت که مشکل محمد مشکل من هم هست و وظیفه هر همسری بر دوش کشیدن بار مشکلات زندگی به اشتراک به همسرش است. حرف او را تایید کردم و آنوقت او آرام ارام سر موضوع مورد نظرش رفت: کلید حل مشکل مالی ما میتوانست در دستان من باشد! فداکاری من میتوانست زندگی من و محمد را نجات بدهد، بدون این که ضربه ای به هیچکس وارد شود و لزومی هم نداشت کسی چیزی بداند. برای من بعنوان یک دختر جوان هضم مساله خیلی سخت بود و تلاش زیادی کردم با حفظ خونسردی و به فحش نبستن ظفر او را سر لج نیندازم و اوضاع را بدتر نکنکم. از او چند روزی وقت خواستم تا به پیشنهادش فکر کنم در حالی که قصد داشتم با برگشتن محمد جریان را با او درمیان بگذارم، و به نظرم رسید پیشنهاد فرار از کشور را به او بکنم. برگشتن محمد با حالی خرابتر و پربشان تر از همیشه اما مانع حرف زدنم با او شد و در طی چند روز و با فکر کردن به این نتیجه رسیدم که معامله با ظفر کاملا عقلانی است و چون به دلیل عشق به محمد و زندگی مشترکمان صورت گرفته حتی خیانت هم محسوب نمی شود. دو هفته بعد و وقتی محمد به سفر دیگری رفت با او همراه شدم و بعد به بهانه دلتنگی برای خانواده در تبریز ماندم. روزی که قراربود ظفر برای گرفتن پاسخ نهایی، و تصمیم برای زندان یا آزادی محمد به تهران زنگ بزند در زنگ زدن پیش قدم شدم و جواب قاطع من مثبت بود. دو روز بعد به ملاقات ظفر رفتم، در حالی که بر خلاف انتظار قبلی ام با سری افراشته و به دلی آرام به ملاقات عاشقانه می رفتم. احساس عجیبی بود: خیانت به شوهر به خاطر عشق به او. حوصله تان را سر نبرم. ماجرای ملاقات اول من با ظفر تصویری است. در مورد ماجرای این فیلم، بعد از آن چه پیش آمد و چرا تصمیم گرفتم فیلم را خودم عمومی کنم توضیحات مبسوطی خواهم داد. خواهشی که دارم این است که با دیدن فیلم بجای توجه به بدن برهنه من به چهره شیطانی این مرد نگاه کنید... تماشای فیلم در فرمت فلش: